قدرت يك كودك
داستان كوتاهي از لئو تولستوي
ترجمه: صفر حبیبی مشکینی
«شليك كنيد! بكشيدش، همين الآن! گلويش را ببريد! او جنايتكار است! بكشيدش!» جمعيتي عظيم، مردي را در خيابان ميبردند، بازوهاي مرد با ريسمان بسته شدهبود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهي گام برداشت. از سيماي باوقارش آشكار بود كه او مردمي را كه احاطه اش كردهبودند تحقير ميكرد و از آنان متنفر بود.
او افسري بود كه، در جريان شورش مردم، از حکومت جانبداري كردهبود. اكنون مردم او را گرفتهبودند، و براي اجراي مجازاتاش ميآوردند.
مرد با شگفتي با خود گفت: «اكنون چه كاري ميتوانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای هميشه پيروز نميشود. هيچ كاري نميتوانم بكنم. شايد زمان مرگ من فرا رسيدهاست. شايد اين سرنوشت من است.» با وجود آنكه نااميد بود، با خونسردي شانههايش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسيركنندگانش زد.
فريادها ادامه يافت. مرد شنيد كه فردي ميگويد: «خودش است! همان افسر است! همين امروز صبح بود كه او به طرف ما تيراندازي ميكرد.»
جمعيت با بيرحمي به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتي آنها به خياباني كه از اجساد مردگان ديروز پر شدهبود آمدند، اجساد هنوز در پيادهروها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت ميشد. جمعيت خشمگين شدند. «چرا منتظر ماندهايد؟ بكشيدش!»
زنداني روي در هم كشيد و سر خود را بالاتر گرفت. جمعيت او را تحقير كردند، اما او بيشتر از آنچه آنها از او متنفر بودند از آنها متنفر بود.
چند زن با هيجان شديد فرياد زدند: «بكشيدش! همهشان را بكشيد! جاسوسها را بكشيد! روسا را! وزرا را! اراذل را! همهشان را بكشيد!» اما رهبر جمعيت اصرار داشت تا او را جلوتر بياورند، درست پايين ميدان شهر، جايي كه قرار بود جلوي چشمان تمام جمعيت كشته شود.
آنها خيلي از ميدان شهر دور نبودند هنگامي كه، در يك سكوت بيسابقه، گريهي گوشخراش كودكي در پشت جمعيت شنيدهشد. «پدر! پدر!» پسر بچهي شش سالهاي از ميان جمعيت فشار آورد تا به زنداني نزديكتر شود. «پدر! آنها ميخواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر.»
داد و فريادهاي مردم خشمگين در نقطهاي كه كودك بود متوقف شد، جمعيت از هم جدا شدند تا به او اجازهي عبور بدهند، گويي كودك كنترل عجيبي بر روي مردم داشت.
زني گفت: «نگاهش كنيد! چه پسر بچهي دوستداشتنييي!»
كودك فرياد زد: «پدر! من ميخواهم با پدرم بروم!»
«چند سالته، بچه؟»
پسر جواب داد: «با پدرم چه ميكنيد؟»
يكي از مردان از داخل جمعيت گفت: «برو خونه، پسر. برو پيش مادرت.»
اما افسر صداي پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنيدهبود. چهرهاش غمگينتر شد، و شانههايش در ميان ريسمانهايي كه او را بسته بود پايين افتاد. او در جواب مردي كه چند لحظه پيش صحبت كردهبود فرياد زد: «او مادر ندارد!»
پسر خود را از ميان جمعيت به جلو كشيد. سرانجام به پدرش رسيد و از بازوهاي او بالا رفت. جمعيت به فرياد زدن ادامه داد: «بكشيدش! او را دار بزنيد! اين رذل را بكشيد!»
پدر پرسيد: «چرا خانه را ترك كردي؟»
پسر گفت: «آنها ميخواهند با تو چه كنند؟»
«گوش كن، از تو ميخواهم كه كاري براي من بكني.»
«چه كاري؟»
«تو كاترين را ميشناسي؟»
«همسايهمان؟ البته.»
«پس گوش كن. بدو. برو پيش او بمان. من خيلي زود آنجا ميآيم.»
پسرك گفت: «من بدون تو نميروم»، سپس شروع به گريه كرد.
«چرا؟ چرا نميروي؟»
«آنها ميخواهند تو را بكشند.»
«آه نه، اين فقط يك بازي است. آنها فقط دارند بازي ميكنند.» زنداني با مهرباني پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردي كه جمعيت را رهبري ميكرد گفت:
«گوش كن، هر طور و هر موقع كه ميخواهيد مرا بكشيد، اما اين كار را در حضور فرزند من انجام ندهيد»، و به پسر اشاره كرد. «براي دو دقيقه مرا باز كنيد و دستانم را بگيريد و به فرزندم نشان دهيد كه شما دوستان من هستيد و قصد هيچگونه صدمه زدن را نداريد، بعد از اين او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن ميتوانيد دوباره مرا ببنديد، و مرا هرگونه كه ميخواهيد بكشيد.»
رهبر جمعيت موافق بود.
سپس زنداني با دستان خويش پسر را گرفت و گفت: «پسر خوبي باش، حالا، فرزندم. برو پيش كاترين.»
«اما تو چي؟»
«من خيلي زود در خانهام، كمي بعد. برو، پسر خوبي باش.»
پسر به پدرش زل زد، سرش را به يك طرف كج كرد سپس به طرف ديگر. براي مدتي فكر كرد. «تو واقعاً به خانه ميآيي؟»
«برو پسرم، من ميآيم.»
«مي آيي؟» و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زني او را به بيرون جمعيت راهنمايي كرد.
اكنون پسر رفتهبود. زنداني نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: «من آمادهام، اكنون ميتوانيد مرا بكشيد».
اما پس از آن چيزي رخ داد، چيزي غيرقابل توصيف و دور از انتظار. در يك آن، وجدان همهي آن جمعيت بيرحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بيدار شد. يك زن گفت: «ميدانيد چه شده؟ بگذاريد او برود.»
ديگري با او همراه شد: «خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذاريد برود».
ديگران نيز زمزمه كردند: «آري بگذاريد برود! بگذاريد برود.» و بلافاصله تمام جمعيت براي آزادي او فرياد ميزدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظهي پيش از آن جمعيت متنفر بود ـ شروع به گريه كرد. دستانش را بر روي صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردي گناهكار، به سوي جمعيت دويد، و كسي او را متوقف نكرد.
منبع:http://axvadastan.blogfa.com/post-167.aspx