دانلود - چند داستان کوتاه - آنتوان چخوف


نتون پاولوویچ چـِخوف (به روسی: ‎Анто́н Па́влович Че́хов ‏) ‏ (29 ژانویه، 1860 - 15 ژوییه، 1904) داستان نویس و نمایشنامه نویس برجستهٔ روس است. هر چند زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود اما داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌های بسیار نوشت. او را مهم‌ترین داستان کوتاه نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌یی از خود به جا گذاشته است. چخوف در چهل و چهار سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت.


یک مجموعه داستان کوتاه از آنتوان چخوف هم اکنون در کتابخانه مجازی تخصصی ادبیات داستانی موجود است.

دانلود مجموعه داستان کوتاه آنتوان چخوف با حجم 900 کیلوبایت.

منبع:کتابخانه ی مجازی ادبیات داستانی

*~*~خدایا هر چی تو میخوای~*~*

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلایی  نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

منبع

*~*~عشق گنجشکی~*~*

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

با تشکر از شقایق معنوی

 قدرت يك كودك

  قدرت يك كودك

داستان كوتاهي از لئو تولستوي

ترجمه: صفر حبیبی مشکینی

 

«شليك كنيد! بكشيدش، همين الآن! گلويش را ببريد! او جنايتكار است! بكشيدش!» جمعيتي عظيم، مردي را در خيابان مي‌بردند، بازوهاي مرد با ريسمان بسته شده‌بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهي گام برداشت. از سيماي باوقارش آشكار بود كه او مردمي را كه احاطه اش كرده‌بودند تحقير مي‌كرد و از آنان متنفر بود.

 

او افسري بود كه، در جريان شورش مردم، از حکومت جانبداري كرده‌بود. اكنون مردم او را گرفته‌بودند، و براي اجراي مجازات‌اش مي‌آوردند.

مرد با شگفتي با خود گفت: «اكنون چه كاري مي‌توانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای هميشه پيروز نمي‌شود. هيچ كاري نمي‌توانم بكنم. شايد زمان مرگ من فرا رسيده‌است. شايد اين سرنوشت من است.» با وجود آنكه نااميد بود، با خونسردي شانه‌هايش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسيركنندگانش زد.

فريادها ادامه يافت. مرد شنيد كه فردي مي‌گويد: «خودش است! همان افسر است! همين امروز صبح بود كه او به طرف ما تيراندازي مي‌كرد.»

جمعيت با بي‌رحمي به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتي آن‌ها به خياباني كه از اجساد مردگان ديروز پر شده‌بود آمدند، اجساد هنوز در پياده‌روها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت مي‌شد. جمعيت خشمگين شدند. «چرا منتظر مانده‌ايد؟ بكشيدش!»

زنداني روي در هم كشيد و سر خود را بالاتر گرفت. جمعيت او را تحقير كردند، اما او بيش‌تر از آنچه آن‌ها از او متنفر بودند از آن‌ها متنفر بود.

چند زن با هيجان شديد فرياد زدند: «بكشيدش! همه‌شان را بكشيد! جاسوس‌ها را بكشيد! روسا را! وزرا را! اراذل را! همه‌شان را بكشيد!» اما رهبر جمعيت اصرار داشت تا او را جلوتر بياورند، درست پايين ميدان شهر، جايي كه قرار بود جلوي چشمان تمام جمعيت كشته شود.

آن‌ها خيلي از ميدان شهر دور نبودند هنگامي كه، در يك سكوت بي‌سابقه، گريه‌ي گوشخراش كودكي در پشت جمعيت شنيده‌شد. «پدر! پدر!» پسر بچه‌ي شش ساله‌اي از ميان جمعيت فشار آورد تا به زنداني نزديك‌تر شود. «پدر! آن‌ها مي‌خواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر.»

داد و فريادهاي مردم خشمگين در نقطه‌اي كه كودك بود متوقف شد، جمعيت از هم جدا شدند تا به او اجازه‌ي عبور بدهند، گويي كودك كنترل عجيبي بر روي مردم داشت.

زني گفت: «نگاهش كنيد! چه پسر بچه‌ي دوست‌داشتني‌يي!»

كودك فرياد زد: «پدر! من مي‌خواهم با پدرم بروم!»

«چند سالته، بچه؟»

پسر جواب داد: «با پدرم چه مي‌كنيد؟»

يكي از مردان از داخل جمعيت گفت: «برو خونه، پسر. برو پيش مادرت.»

اما افسر صداي پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنيده‌بود. چهره‌اش غمگين‌تر شد، و شانه‌هايش در ميان ريسمان‌هايي كه او را بسته بود پايين افتاد. او در جواب مردي كه چند لحظه پيش صحبت كرده‌بود فرياد زد: «او مادر ندارد!»

پسر خود را از ميان جمعيت به جلو كشيد. سرانجام به پدرش رسيد و از بازوهاي او بالا رفت. جمعيت به فرياد زدن ادامه داد: «بكشيدش! او را دار بزنيد! اين رذل را بكشيد!»

پدر پرسيد: «چرا خانه را ترك كردي؟»

پسر گفت: «آن‌ها مي‌خواهند با تو چه كنند؟»

«گوش كن، از تو مي‌خواهم كه كاري براي من بكني.»

«چه كاري؟»

«تو كاترين را مي‌شناسي؟»

«همسايه‌مان؟ البته.»

«پس گوش كن. بدو. برو پيش او بمان. من خيلي زود آنجا مي‌آيم.»

پسرك گفت: «من بدون تو نمي‌روم»، سپس شروع به گريه كرد.

«چرا؟ چرا نمي‌روي؟»

«آن‌ها مي‌خواهند تو را بكشند.»

«آه نه، اين فقط يك بازي است. آن‌ها فقط دارند بازي مي‌كنند.» زنداني با مهرباني پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردي كه جمعيت را رهبري مي‌كرد گفت:

«گوش كن، هر طور و هر موقع كه مي‌خواهيد مرا بكشيد، اما اين كار را در حضور فرزند من انجام ندهيد»، و به پسر اشاره كرد. «براي دو دقيقه مرا باز كنيد و دستانم را بگيريد و به فرزندم نشان دهيد كه شما دوستان من هستيد و قصد هيچ‌گونه صدمه زدن را نداريد، بعد از اين او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن مي‌توانيد دوباره مرا ببنديد، و مرا هرگونه كه مي‌خواهيد بكشيد.»

رهبر جمعيت موافق بود.

سپس زنداني با دستان خويش پسر را گرفت و گفت: «پسر خوبي باش، حالا، فرزندم. برو پيش كاترين.»

«اما تو چي؟»

«من خيلي زود در خانه‌ام، كمي بعد. برو، پسر خوبي باش.»

پسر به پدرش زل زد، سرش را به يك طرف كج كرد سپس به طرف ديگر. براي مدتي فكر كرد. «تو واقعاً به خانه مي‌آيي؟»

«برو پسرم، من مي‌آيم.»

«مي آيي؟» و پسر از پدرش اطاعت كرد.

زني او را به بيرون جمعيت راهنمايي كرد.

اكنون پسر رفته‌بود. زنداني نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: «من آماده‌ام، اكنون مي‌توانيد مرا بكشيد».

اما پس از آن چيزي رخ داد، چيزي غيرقابل توصيف و دور از انتظار. در يك آن، وجدان همه‌ي آن جمعيت بي‌رحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بيدار شد. يك زن گفت: «مي‌دانيد چه شده؟ بگذاريد او برود.»

ديگري با او همراه شد: «خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذاريد برود».

ديگران نيز زمزمه كردند: «آري بگذاريد برود! بگذاريد برود.» و بلافاصله تمام جمعيت براي آزادي او فرياد مي‌زدند.

افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظه‌ي پيش از آن جمعيت متنفر بود ـ شروع به گريه كرد. دستانش را بر روي صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردي گناهكار، به سوي جمعيت دويد، و كسي او را متوقف نكرد.

منبع:http://axvadastan.blogfa.com/post-167.aspx