هر گز نميرد آنكه نامش زنده شد به عشق

گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی. مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

درگذشت فقيه گران قدر حضرت آيت الله العظمي منتظري بر عموم مسلمان جهان تسليت باد.

آزاد مرد بهشت ارزانی ات باد.

حسینعلى منتظرى در سال 1301 خورشیدى (1340 هجرى قمرى -‏ ‏1922 میلادى ) در شهر نجف آباد - 24 کیلومترى غرب اصفهان - در‏ ‏خانواده اى زحمتکش به دنیا آمد.
‏ ‏پدر ایشان مرحوم حاج على کشاورز ساده اى بود که در کنار کار‏ ‏روزانه اش با کتاب و کتابخانه دمساز، و معلم اخلاق و مدرس قرآن بود;‏ ‏و با این دو توشه پر ارج سالهاى پایانى عمر شریف خود را به رغم‏ ‏سختى روزگار با منبر و محراب گذراند، و تا سال 1368 خورشیدى که‏ ‏روى در نقاب خاک برکشید لحظه اى از آموختن و آموزش باز نایستاد.
‏ ‏مادر ایشان بانویى متقى و پرهیزگار بود که در تربیت و رشد دینى او‏ ‏سعى وافر داشت ، تا آنجا که در دوران شیرخوارگى همواره تلاش‏ ‏مى‎کرد با وضو به فرزند خود شیر دهد، و در دوران کودکى او را همراه‏ ‏خود به مجالس آموزش قرآن و سخنرانى مى‎برده تا از این طریق روحیه ‏ ‏مذهبى فرزند خود را آماده تر و افزون تر سازد. او در سال 1349‏ ‏خورشیدى اندکى پس از آزادى فرزندش از زندان شاهنشاهى دارفانى‏ ‏را وداع گفت ; رحمة الله علیهما.
‏ ‏آیت الله منتظرى از هفت سالگى آموختن را با ادبیات فارسى و‏ ‏سپس صرف و نحو عربى آغاز کرد، و در سن 12 سالگى با ورود به‏ ‏حوزه علمیه اصفهان مسیر خویش را به سوى پیشرفت علمى انتخاب‏ ‏کرد. او هفت سال در اصفهان با تلاشى تحسین انگیز بسیارى از کتابهاى‏ ‏فقهى ، ادبى و فلسفى را به تنهایى یا نزد اساتید بزرگى چون حاج آقا‏ ‏رحیم ارباب و حاج شیخ محمدحسن عالم نجف آبادى خواند، و در‏ ‏جوانى آموزگار بنام آن علوم گردید.
‏ ‏در سن 19 سالگى در حالى که به دلیل جهد وافر در فراگیرى علم و‏ ‏دانش فردى سرآمد گشته بود، اصفهان را به قصد ادامه تحصیل در قم‏ ‏ترک نمود.
آیت الله العظمى حاج شیخ حسینعلى منتظرى ، اندیشمند و متفکر‏ ‏بزرگ اسلامى است که به دلیل نقش موثرش در انقلاب اسلامى ایران و‏ ‏موضع گیریهاى علمى و سیاسى قابل توجهى که در نیم قرن اخیر داشته‏ ‏است ، در ردیف مهمترین شخصیت هاى علمى و انقلابى جهان معاصر‏ ‏قرار دارد.
‏ ‏این روحانى آزاده که جمع کثیرى از شیعیان ایران و جهان در احکام‏ ‏اسلام از او تقلید مى‎کنند، بیش از سایر مراجع تقلید در معرض قضاوت‏ ‏عمومى قرار دارد.
‏ ‏کسى که در مهمترین حادثه ایران معاصر، یعنى تأسیس‏ ‏جمهورى اسلامى ، دومین شخصیت محسوب مى‎شود، امروزه مورد‏ ‏بى مهرى مقامات این جمهورى قرار گرفته است . وى به دستور‏ ‏شاگردان ناسپاس خویش به جرم نصیحت و خیرخواهى بیش از‏ ‏پنج سال در منزل مسکونى اش زندانى بوده و در شانزده سال اخیر‏ ‏بیشترین محدودیت ها نسبت به او اعمال شده است .

برای دانلود کتاب خاطرات حضرت آیت الله منتظری کلیک کنید

شعر موسی و شبان

دید موسی یک شبانی را به راه کاو همی گفت ای خدا وای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب اید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هی هی وهی های من

زین نمط بیهوده میگفت ان شبان گفت موسی با کی استت ای فلان؟

گفت با ان کس که ما را افرید این زمین وچرخ ازو امد پدید

گفت موسی های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است وچه کفر است وفشار پنبه ای اندر دهان خود فشار

چارق وپاتابه لایق مر تو راست افتابی را چنین ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را اتشی اید بسوزد خلق را

گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید واهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابان وبرفت

وحی امد سوی موسی از خدا بنده ی ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن امدی نی برای فصل کردن امدی

هرکسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح ودر حق تو ذم در حق او شهد ودر حق تو سم

ما بری از پاک وناپاکی همه از گران جانی وچالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تابر بنده گان جودی کنم

خون شهیدان را زاب اولی تراست این خطاازصدصواب اولی تراست

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت ومذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق را دریای غم غمناک نیست

بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن وگفتن به هم امیختند

چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را وبدید گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ ادابی وترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو

(از مثنوی معنوی)

-----------------------------------

شعر مرتبط:


 هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو
هر جا كه روم پرتو كاشانه تويي تو
در ميكده و دير كه جانانه تويي تو
مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو
مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

گابریل گارسیا مارکز + 4 کتاب ازاو

گابریل خوزه گارسیا مارکِز (به اسپانیایی: Gabriel José García Márquez ) (زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۷ در در دهکدهٔ آرکاتاکا درمنطقهٔ سانتامارا در کلمبیا) رمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است.

او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند.او در سال ۱۹۴۱ اولين نوشته‌هايش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبيرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصيل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت. در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهايی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پايان رساند که به عقيدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بوده است.او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمريکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبيا با ارسال طومارهايی خواستار پذيرش رياست جمهوری کلمبيا توسط مارکز بودند که وی نپذيرفت.مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد.

از سایت ویکی پدیا

..................................................................

لینک دانلود داستان"شب لک لک ها"از گابریل گارسیا مارکز

لینک دانلود داستان"صد سال تنهایی"بخش اول از گابریل گارسیا مارکز

لینک دانلود داستان"صد سال تنهایی"بخش دوم از گابریا گارسیا مارکز

دانلود رمان رویاهایم را می فروشم گابریل گارسیا مارکز با حجم 108 کیلوبایت.

دانلود زیباترین غریق جهان گابریل گارسیا مارکز با حجم 100 کیلو بایت.

گوته + دانلود 1 کتاب از وی

گوته یک مغز متفکر جهانی است . او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. نیروی نبوغ با تعادل تمام در کلیه استعدادهای بشری در نهاد او مخمر بوده و به تمام اشکال هنری و فکری آشنایی داشته و اگر چه اختصاصی به مکتب خاصی ندارد لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه انداز است بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد.
«یوهان ولفگانگ فن گوتهJohann Wolfgang Von Goethe » فیلسوف، شاعر، نویسنده و متفکر بزرگ آلمانی در ۲۸ اوت سال ۱۷۴۹ در «فرانکفورت » (۱) متولد شد و در ۲۲ مارس سال ۱۸۳۲ در «ویمار» (۲) چشم از جهان فرو بست. پدرش مشاور سلطنتی بود و می خواست پسرش یک حقوق دان با تجربه شود. گوته دوران کودکی خود را در آغوش پر مهر خانواده گذراند و تحصیلات اولیه را نزد استادان خصوصی و معلمین سرخانه به اتمام رساند. آنها زبان های یونانی ، لاتین، ایتالیایی، انگلیسی، عبری، زبان یهودیان اروپای شرقی ، موسیقی و نقشه کشی را به وی آموختند. زبان فرانسه را نیز در سال ۱۷۵۹ هنگامی که سپاهیان «لویی پانزدهم» در طی جنگ های هفت ساله، شهر فرانکفورت را اشغال کرده بودند آموخت. در سال ۱۷۶۵ بنا به اصرار پدرش برای فرا گیری علم حقوق به «لایپزیک» (۳) رفت و سه سال در آن شهر ماند و با دختر پانسیون داری در آنجا ارتباطی صمیمی و عاشقانه برقرار کرد، نخستین اشعار او از همین عشق الهام گرفته است. پس از چندی عاشق دختر استاد نقشه کشی خود شد اما این عشق عمیق تر و آرام تر بود. در شهرلایپزیگ روح پر عطش گوته خرسند نبود و او اغلب به مطالعه ادب و فلسفه می پرداخت؛ با این همه تحصیل حقوق را به پایان رسانید و مدتی هم در شیمی و کالبد شناسی و معماری کار کرد و بر تمام آنها مسلط شد. در سال ۱۷۶۸ در حالی که بیمار بود، به فرانکفورت بازگشت و به تقلید از مادرش به محافل مذهبی رفت و آمد داشت. وقتی حالش بهتر شد برای تکمیل تحصیلات حقوق خود به «استراسبورگ » (۴) رفت و در اوت ۱۷۷۱ به اخذ دانشنامه ی لیسانس توفیق یافت. در این شهر هم او دلباخته دختر وزیری شد. این ماجرای عشقی در روح حساس «گوته» سخت اثر گذاشت گرچه کار این عشق به ازدواج نکشید. در مراجعت به فرانکفورت به تشویق «هردر» حکیم و فیلسوف آلمانی که نفوذ زیادی در «گوته» پیدا کرد به نوشتن درام پرداخت که در سال ۱۷۷۴ منتشر شد و بدین ترتیب نام او در شمار بزرگان ادب جای گرفت. از این زمان به بعد فکر آفرینش بزرگترین شاهکار خود« فاوست » (۵) را پیدا کرد، از ماه مه تا سپتامبر ۱۷۷۲ اقامت در «وتزلار» و اشتغال به یک شغل قضایی در آن شهر وی را با دختر جوانی به نام «شارلوت بوف» آشنا کرد و «گوته» سخت عاشق و دلباخته او شد، ولی این دختر، زن رفیقش «کستنر» بود و به همین جهت «گوته» امیدی به این عشق نداشت لیکن محصول این عشق آفرینش یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ورتر» (۶) است که در سال ۱۷۷۴ انتشار یافت. در مراجعت به فرانکفورت یک سری درامهای عالی نوشت که از آن جمله «پرومته» در ۱۷۷۲، «کلاویگو» (۷) در ۱۷۷۴ و «استلا» (۸) در سال ۱۷۷۶ که به یاد دختری زیبا از اهل فرانکفورت نگارش یافته است، را می توان نام برد. نیز در این ایام قسمتی از شاهکار جاویدان خود«فاوست» را به رشته تحریر کشید. از سال ۱۷۷۵ مسیر زندگی گوته تغییر کرد. دوک بزرگ «ویمار» به نام «کارل او گوست» (۹) او را به دربار خود فرا خواند. گوته مشاور دوک شد و به امور سیاسی و اقتصادی علاقه پیدا کرد و ضمناً دنبال تحقیقات علمی و مطالعات ادبی خود را نیزگرفت. لیکن مجال او برای ادبیات و تالیف آثار کمتر بود، چه او زمانی مشاور سفارت و هنگامی نیز وزیر دربار ویمار شد. با این وصف دراین ایام گوته از مکتب رمانتیسم ورتر خود پا فراتر گذاشت و پخته تر و کامل تر شد و درام «ایفی ژنی » (۱۰) او که درسال ۱۷۷۹ در ویمار نمایش داده شد، شاهدی بر این مدعی است. سفر ایتالیا مرحله ی تازه ای درسیر افکار گوته به شمار رفت و رجعت به هنر عهد باستان، اندیشه او را سخت به خود مشغول داشت. با این وصف در آثاری که وی در این هنگام در ایتالیا نوشته است اثر فکر ایتالیایی دیده نمی شود. در سال های ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ گوته در جنگهای پروس با فرانسه شرکت کرد و بیست سال بعد خاطراتی راجع به این جنگ ها نوشت. آشنایی او با «شیلر» شاعر بزرگ آلمان در سال ۱۷۹۴ نور تازه ای به حیات او تاباند و گوته با همکاری شیلر در سال ۱۷۹۶ مجموعه اشعاری به نام «گزنیا» (۱۱) منتشر ساخت. سپس رمان بزرگی را که شرح حال خود اوست تألیف کرد و آن را «سال های کار آموزی ویلهم مستر» نامید. در سال ۱۷۹۷ منظومه بورژوائی به نام «هرمان و دوروته » (۱۲) منتشر ساخت و این منظومه شهرت او را به حداعلی رساند و در این سال ها است که «دوک ویمار» او را از همه القاب و عناوینش معزول کرد و گوته به مدیریت تئاتر ویمار اشتغال ورزید و ضمناً به مطالعات زمین شناسی و گیاه شناسی پرداخت و رسالاتی چند نیز در این باره به رشته تحریر در آورد. در سال ۱۸۰۵ شیلر در گذشت و گوته نیز به بیماری مهلکی دچار گشت که نزدیک بود او را از پای در آورد.این بیماری گوته را بسیار ضعیف ساخت. در سال ۱۸۰۸ نخستین قسمت «فاوست» منتشر شد. در آن سال جشنی به افتخار «ناپلئون بناپارت» امپراطور فرانسه در «ارفوست» بر پا شد که گوته در آن شرکت کرد ؛ مذاکره او با ناپلئون در آن شهر معروف است. گوته از طرف ناپلئون به دریافت نشان عقاب لژیون دونور مفتخر گردید. سالهای آخر عمر گوته به تکمیل شاهکار بزرگش فاوست گذشت و قسمت دوم این اثر بزرگ در سال ۱۸۳۳ یعنی چند روز قبل از مرگش به اتمام رسید. گوته یک مغز متفکر جهانی است . او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. نیروی نبوغ با تعادل تمام در کلیه استعدادهای بشری در نهاد او مخمر بوده و به تمام اشکال هنری و فکری آشنایی داشته و اگر چه اختصاصی به مکتب خاصی ندارد لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه انداز است بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد. در مقایسه او با «شکسپیر» گفته اند: «آنچه شکسپیر از درون خود الهام گرفته، گوته با ممارست و مطالعه زیاد آموخته است». گوته گر چه از الهامات شاعرانه عصر الیزابت برخوردار نبوده اما قوه تفکر بسیار وسیع و قریحه سرشارش او را به مقام معنوی بسیار والا رسانده است و این قولی است که همگی بر آنند. گوته یکی از نوابغ بزرگ دنیا است که کتاب هایی درباره «حافظ» شاعر نامی ایران نوشته است . از آثار دیگر او می توان «اگمونت » (۱۳) و «تاسو» را نام برد.

مست و هوشیار    

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت  

                                                    مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت :مستی زان سبب افتان و خیزان می روی

                                                    گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت :می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

                                                    گفت:رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست 

گفت :نزدیک است والی را سرای آنجا شویم

                                                   گفت:والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت:تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب                                             

                                                   گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست

گفت:دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

                                                   گفت:کار شرع کار درهم و دینار نیست

 

گفت:از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

                                               گفت:پوسیده ست جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت:آگه نیستی کز سر در افتاد ت کلاه

                                               گفت:در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت:می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی

                                               گفت:ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت:باید حد زند هشیار مردم مست را

                                               گفت:هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

(بانو پروین اعتصامی)

-----------------------------------

شعر مرتبط:

گر حکم شود که مست گیرند در شهر هرآن که هست گیرند! ...

عيد غدير مبارك + 4كتاب در باره حضرت علي (ع)

علي  را جز آنكه دوستش داشته باشي و عاشقش باشي چاره اي نداري!

((گوته شاعر آلماني))

عيد غدير مبارك

حضرت علی صدای عدالت انسانی نوشته ی جرج جرداق جلد 1
حضرت علی صدای عدالت انسانی نوشته ی جرج جرداق جلد 2

مکتب وحدت و عدالت علی
علی حقیقتی بر گونه ی اساطیر

دانلود 5 کتاب از شکسپیر

زندگی نامه ویلیام شکسپیر


ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶-۱۵۶۴) را بزرگ‌ترین نمایشنامه‌‌نویس در زبان انگلیسی دانسته‌اند.


به همان درجه که سعدی، حافظ و فردوسی مظهر تفکر و زبان و ادبیات ایرانیان هستند و گفته‌های آنان زبانزد خاص و عام است، شکسپیر هم در تمدن انگلستان مقامی بسیار ارجمند دارد که شواهد آن در تشکیل انجمن‌های مخصوص برای قرائت نمایشنامه‌های او، دسته‌های سیار یا ثابت هنر پیشگان حرفه‌ای یا تفننی به نام "گروه شکسپیر" و همچنین تصاویر و مجسمه‌های متعدد از او و بازیگران نمایشنامه‌های او، نامگذاری خیابانها، خانه‌ها و حتی میکده‌ها به نام او کاملاً مشهود و محقق است. حتی جملات و گفته‌های او به صورت کلمات قصار و ضرب المثل در گفتگوهای روزمره به گوش می‌‌رسد، بدون این که گوینده یا شنونده از منبع حقیقی آن آگاه باشد.


زندگی نامه:
در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده‌ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می‌‌کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال، شوخ و شیطان شد، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می‌گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده‌اند، در موقع کشتن گوساله خطابه می‌‌سرود و شعر می‌‌گفت.


در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.


پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه‌های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه‌های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد. بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.


در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه‌نویسی حرفه‌ای محترم و محبوب تلقی نمی‌شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند، آن را مخالف شئون خویش می‌‌دانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می‌‌دادند.


در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال ۱۵۹۴ دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه‌های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می‌‌آمد.


الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه‌ای نسبت به شکسپیر نشد. جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد. نمایشنامه‌های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت، بازی می‌‌شد. بهترین نمایشنامه‌های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می‌‌آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد. در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می‌‌کرد. این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه‌هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می‌‌آورند، اما احتمالاً آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می‌‌کشید.


این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه‌ای ساخته شده بود، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه‌ای منتهی می‌‌گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می‌‌شد.


شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. احتمالاً شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه‌هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند. در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت. آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می‌گردد.


مجموعه آثار:
با توجه به تعداد نمایشنامه‌هایی که هر ساله از شکسپیر به صحنه می‌آمد، می‌توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می‌نوشته‌است. مثلاً گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه "زنان سر خوش وینزر" (که در سال ۱۶۰۱ اجرا شد) کرده است. البته این بسیار هیجان آور است که شکسپیر را در حالتی شبیه به آنچه در این نقاشی می‌بینیم، در ذهن مجسم می‌کنیم، که تنها با تخیلات و الهامات خود در یک اتاق زیر شیروانی کوچک نشسته است و با شتاب چیز می‌نویسد، اما واقعیت غیر از این بود. آن طور که گفته می‌شود شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را دراتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه می‌نوشته است. به احتمال زیاد شکل فشرده‌ای از نمایشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی، با شتاب به روی کاغذ می‌‌آورده... بعد آن را کمی می‌پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می‌‌دادند، شکل نهایی آن را تنظیم می‌کرده است. طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه‌ای نیستند. در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی‌کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه‌های قدیمی و غیره بر می‌گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی بوده به نام "شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند" اثر "هالینشد" شکسپیر قصه‌های بسیاری از نمایشنامه خود را از جمله: "هانری پنجم"، "ریچارد سوم" و "لیر شاه" را از همین کتاب گرفت.


ازدیگر آثاری که از نمایشنامه‌های شکسپیر به جا مانده است می‌توان به: هملت ، شب دوازدهم، اتلو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رُمئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.


نمایشنامه رُمئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و، اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم، اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می‌شود. تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای ۱۵۹۱ و ۱۵۹۵ نوشته شده، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می‌‌دهد، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال ۱۵۹۵ باشد.


هاملت بزرگ‌ترین نمایشنامه تمامی اعصار است. هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می‌درخشد. دارای نقاط اوج، جلوه‌ها و لحظات بسیار کمیک است. می‌توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد. می‌توان تا دنیا، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید. انسان خود را در آن گم می‌کند، گاه به بن بست می‌رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می‌آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می‌کشاند. بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می‌کند و او را در خود فرو می‌برد. 

مکبث

آنتونیوس و کلورا پاترا

کمدی تاجر ونیزی

تراژدی قیصر (جولیوس سزار)

هنری چهارم

با تشکر از سایت کتابناک به خاطر کتابها

گوته و «نغمه حضرت محمد (ص)»

این قطعه شعر با نام نغمه ی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است و حاصل آشنایی شاعری اروپایی با مذهب اسلام و پیام آور این آیین یگانه. آنچه می خوانید، ترجمه دکتر اخگری از این شعر گوته است؛

این قطعه شعر از زبان نزدیکترین خویشان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها گفته می شود و وصف ایشان را با تعابیر و توصیفات زیبایی بیان می دارد؛

 

«نغمه محمد (ص)»

علی:

بنگر بدان چشمه

همان که از کوهساران می جوشد

چه باطراوت و شاد

و می تراود به سان چشمان ستارگان، آنگاه که می درخشند

  

گل

                                                                   

  این بخش از شعر به نبوت حضرت محمد (ص) اشاره دارد.

گوته در این بخش پیامبر (ص) را بر فراز کوهی که غار حرا در آن واقع شده است، همچون چشمه ای توصیف می کند که از فراز کوهسار جوشیدن می گیرد و برای هدایت و سیراب کردن، به پایین سرازیر می شود.

                                                 فاطمه

سرشاخه هایش سیراب می شوند

                                                                  برخاسته از روحهای پاک

                                                                در میان صخره ها

                                                                                                                  در بوته زارها

 

علی:

به تازگی و طراوت جوانی

از فراز می لغزد

برروی صخره های مرمرین

و آنگاه دوباره به سوی آسمان

سرشاد هلهله شادی سر می دهد.

 

گل

فاطمه:

و از میان صخره ها و از گذرگاه قله ها

سنگریزه های رنگین را

شکار می کند.

 

آنچه تاکنون در شعر آمده است، به آغاز نبوت پیامبر اکرم (ص) و شروع دعوتش به اسلام اشاره دارد. طراوت و شادابی چشمه ای که می خواهد جمعیتی را از آنچه دارد، سیراب کند، نگاه پیامبر (ص) به آسمان و بالا و همچنین حرکتش به سمت دامنه کوه و جمعیت و برگزیدن یاران ارزشمند، از جمله اشاراتی است که در این بخش ها به آنها پرداخته شده است.

 

علی:

و با ورودی پیشواگونه و راهبر

همه چشمه ها را که برادر اویند

با خویش همراه می سازد

 

این قسمت به کامل کنندگی مذهب اسلام که توسط حضرت محمد (ص) آورده می شود، اشاره دارد. منظور گوته از همراهی «همه چشمه ها» و «برادر اویند» همراهی سایر ادیان و پیامبران با حضرت محمد (ص) در روش و هدف است؛

 

گل

فاطمه:

و در آن پایین، اعماق دره

در مقدم این رود گلها می رویند

و سبزه ها از نفسش حیات می یابند

 

علی:

نه ظلمات دره ها بازش می دارند

و نه گلهای زیبا

    همان گلهایی که به زانوان او پیچیده اند

         و با دیدگان خمار و شیفته او را می ستایند

 اشارت صبح شعری ازعبدالقادر بیدل دهلوی

برق با شوقم شرار بیش نیست 

شعله طفل نی سواری بیش نیست

 

آرزوهای دو عالم دستگاه  

 در کف خاکم غباری بیش نیست

 

لاله و گل زخمی خمیازه اند  

  عیش این گلشن خماری بیش نیست

 

تا به کی نازی به حس عاریت 

  ما و من آیینه داری بیش نیست

 

می رود  صبح و اشارت می کند 

 کاین گلستان خنده واری بیش نیست

 

غرقه ی وهمیم ورنه این محیط  

 از تنک آبی کناری بیش نیست

 

ای شرر از همراهان غافل مباش 

  فرصت ما نیز باری بیش نیست

 

بیدل این کم همتان بر عزّ و جاه 

 فخر ها دارند و عاری بیش نیست

نوآم چامسکی + دانلود 6 کتاب از او

آورام نوآم چامسکی، زبان‌شناس و نظریه پرداز یهودی - آمریکایی در سال ۱۹۲۸ در فیلادلفیای آمریکا متولد شد.

نظریه معروف وی دستور زایشی- گشتاری است که در دهه ۶۰ میلادی انقلابی در زبان‌شناسی معاصر ایجاد کرد.

تا پیش از نظریات وی از ماهیت زبان و چگونگی یادگیری زبان توسط انسان درک درستی وجود نداشت. مقالات و کتاب‌های نوام چامسکی آغازگر پژوهش‌های نوینی در عرصه روان‌شناسی زبان شد.

وي از سال ۱۹۵۵ در موسسه تکنولوژی ماساچوست به عنوان استاد زبان‌شناسی مشغول به تدریس شد و از سال ۱۹۷۶ در همين موسسه به مقام استادی رسید.

چامسكي استاد بازنشسته دپارتمان فلسفه و زبان‌شناسی موسسه تکنولوژی ماساچوست آمریکا نيز هست.

برخي از آثار ترجمه شده چامسكي:

  • نئولیبرالیسم و نظم‌جهانی
  • آمریکای بزرگ و حقوق بشر
  • دهه جنگ سرد: روند جنگ سرد در دهه ۱۹۸۰
  • مثلث سرنوشت ساز، فلسطین، آمریکا و اسرائیل
  • دمکراسی بازدارنده
  • 11 سپتامبر
  • سلطه یا بقا: طرح سلطهٔ آمریکایی
  • ساختارهای نحوی
  • زبان‌شناسی دکارتی: فصلی از تاریخ تفکر عقلگرا
  • دانش زبان: ماهیت، منشاء و کاربرد آن
  • کنترل رسانه‌ها

آمریکای بزرگ وحقوق بشر

ایدئولوژی و قدرت

چتر قدرت آمریکا

حاکمیت رسانه ها

غیر قانونی اما مشروع

دیدگاه های متعارض در باره ی نظام جهانی سلطه

دانلود کتاب بر اندازی

براندازی

یک قرن تغیر رژیم ها بدست ایالات متحده ی آمریکا از هاوایی تا عراق
دانلود فصول 1 تا 3 کتاب بر اندازی
دانلود فصل 4 تغيير ناگهانی در تاريخ جهان
دانلود فصل پنجم استبداد و تروريسم خدانشناس ( چگونه آمريكا و بريتانيا دولت ملی مصدق را برانداختند )
دانلود فصل 6 از دست اين آدم نفرت انگيز خلاص شويم(گواتمالا)
دانلود فصل 7 این گونه خود كشی نمی كنند (ویتنام)
دانلود فصل 8 می خواهيم خردش آنيم ( شيلی – سالوادور آلنده )
دانلود فصل 9 بوی گورستان
دانلود فصل 10 روزهای ضعف ما پایان یافته
دانلود فصل 11 تو ديگر به درد نمی خوری ( پاناما )
دانلود فصل 12 ( افغانستان )
دانلود فصل سیزدهم يورش رعد آسا ( عراق )
دانلود فصل 14 پيروزی فاجعه بار

دانلود کتاب های دکتر علی شریعتی

اگر به نسخه ی اصلی کتابها دسترسی دارید برای حفظ حقوق ناشر آنها را خریداری فرمایید. برای گرفتن کد قرار دادن کتابها در وبلاگ خودتان از طریق قسمت نظرات اقدام کنید

بر در حق کوفتن حلقه وجود
سیمای محمد(ص)
زیباترین روح پرستنده
بخش هایی از کتاب کویر
تحلیلی از مناسک حج
سلمان پاک(لوئی ماسینیون ترجمه ی دکتر علی شریعتی)
آخرین نامه به پدر
وصیت نامه ی دکتر علی شریعتی
مذهب علیه مذهب
توتم پرستی
جهت گیری طبقاتی اسلام
اگر پاپ و مارکس نبودند
یک جوشش تا بی نهایت
تشیع علوی تشیع صفوی
شهادت
سوره ی روم پیام امید به روشن فکر مسئول
پیروان علی و رنج هایشان
نیاز انسان امروز
-پدر مادر ما متهم ایم
آری اینچنین بود برادر
فاطمه فاطمه است
مکتب وحدت و عدالت علی
علی حقیقتی بر گونه ی اساطیر
مسئولیت شیعه بودن
تمدن و تجدد
زندگی نامه ی دکتر علی شریعتی
بازگشت به خویش تن

با تشکر از سایت گرداب و وبلاگ مهاجر به خاطر این کتابها

سخنان و دفاعیات زنده یاد گلسرخی در بیدادگاه شاه

زنده ياد خسرو گلسرخي 

زنده ياد خسرو گلسرخي

ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌كنم.

هنگامي‌كه ماركس مي‌گويد: ؛در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي ديگر در حاليكه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علي مي‌گويد؛ قصري برپا نمي‌شود مگر آن‌كه هزاران نفر فقير گردند؛ نزديكي‌هاي بسياري وجود دارد چنين است كه مي‌توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسي‌ها و اباذر غفاري‌ها.

از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني،شيخ محمد خياباني‌ها نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادا مي‌كند،

دانلود فايل صوتي دفاعيه

دانلود فیلم دفاعیات گلسرخی در بیدادگاه شاه

خسرو گلسرخي متولد دوم بهمن ماه 1322 شمسي در شهر رشت است. در كودكي پدرش قدير را از دست داد. مادرش شمس الشريعه وحيد، او و برادر دو ساله اش فرهاد را به شهر قم نزد پدربزرگ مادري شان حاج شيخ محمد وحيد برد. وحيد، مرد مبارزي بود كه روزگاري در نهضت جنگل ، در كنار ميرزا كوچك خان جنگيده بود. خسرو توسط وي تعليم ديد و تحت تأثير مبارزات و نظرات وي واقع شد و حتي شعرهايي به نام “جنگلي ها” و “دامون” در اين رابطه گفت و نام فرزندش را نيز “دامون” گذاشت. (دامون به معني پناهگاه، و انبوهي و سياهي جنگل است). در سال 1341، پس از درگذشت پدربزرگش همراه برادرش فرهاد به تهران رفت و در اتاقي كرايه‌اي در محله امين حضور سكني گزيد. او شب ها درس مي‌خواند و روزها كار مي‌كرد.

خسرو در اين سالها، از ادبيات نيز غافل نبود دوران شكوفايي فكري و فعاليت چشمگيرش در مطبوعات را ميتوان در سالهاي 48 تا 52 كه سال دستگيريش توسط ساواك است دانست. اما كار جدي اش را در شعر از سال 45 شروع كرد. گلسرخي در سال 48 با عاطفه گرگين، دوست همرزمش ازدواج كرد و داراي فرزندي به نام “دامون” شد كه اكنون با مادرش عاطفه گرگين در پاريس زندگي مي‌كند. يك هفته بعد از دستگيري خسرو گلسرخي، عاطفه گرگين نيز كه به وسيله يكي از همكارانش از دستگيري خسرو آگاه شده بود دستگير شد و با به زندان افتادن او به ناچار سرپرستي فرزندش به برادرش سپرده شد.

خسرو گلسرخي در 29 بهمن ماه 1352، و عليرغم آن كه به خاطر بودن در زندانِ ساواك هرگز نمي‌توانست در طرح گروگان گيري رضا پهلوي شركت داشته باشد، صرفا به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تيرباران شد.

متن دفاعيات
ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌كنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم و حتي براي عمرم،من قطره‌اي ناچيز از عظمت خلق‌هاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدك‌ها و مازيارها و بابك‌ها، يعقوب ليث‌ها ،‌ستارها و حيدر اوغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزا كوچك‌ها، اراني‌ها ،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته است. آري من براي جانم چانه نمي‌زنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني،شيخ محمد خياباني‌ها نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادامي‌كند، هنگامي‌كه ماركس مي‌گويد: ؛در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي ديگر در حاليكه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علي مي‌گويد؛ قصري برپا نمي‌شود مگر آن‌كه هزاران نفر فقير گردند؛ نزديكي‌هاي بسياري وجود دارد چنين است كه مي‌توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسي‌ها و اباذر غفاري‌ها.

زندگي مولاحسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلق‌هاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد،بارگاه،قشون،حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال كرد ولي آن‌چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود،‌نه حكومت يزيد. آن‌چه را خلق‌ها تكرار كردند و مي‌كنند راه مولا حسين است. بدينگونه است كه در يك جامعه ماركسيستي اسلام حقيقي بعنوان يك روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را اسلام حسيني و اسلام علي تاييد مي‌كنيم. اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست خود من نمونه صادق اينگونه متهم سياسي در ايران هستم، در فروردين ماه چنان كه در كيفرخواست آمده به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب نخوانده‌ است دستگير مي‌شوم. تحت شكنجه قرار مي‌گيرم (يكي از عمال ساواك فرياد مي‌زند:دروغه) و خون ادرار مي‌كنم بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌كنند آن‌گاه هفت‌ماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار مي‌گيرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پيش حرف زدم واينك به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاكمه مي‌شوم. اتهام سياسي در ايران اينست كه زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتاب خواندن توقيف و شكنجه وزنداني مي‌شوند. آقاي رئيس دادگاه همين دادگاه‌هاي شما آن‌ها را محكوم به زندان مي‌كند. آنان وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند مسلسل بدست مي‌گيرند.
بايد به دنبال علل اساسي گشت معلول‌ها فقط ما را وادار به گلايه مي‌كند چنين است كه آن‌چه ما در اطراف خود مي‌بينيم فقط گلايه است. در ايران آنان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند چنانكه گفتم من از خلق جدا نيستم و نمونه صادق آن هستم اين نوع برخورد با يك جوان كسي كه انديشه مي‌كند يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض بوروكراسي تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است كه بنام اداره نگارش خوانده مي‌شود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود درحاليكه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست و بدينگونه است كه فرهنگ موميايي شده كه خاسته از روابط توليدي بورژوازي كمپرادور در ايران است در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را سانسور شديد خود خفه مي‌كند ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد با تمام اين خفقان مي‌توان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا در تاريخ شما چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است.پيكار مي‌كند و مي‌جنگد پوزه تمدن آمريكا را بر زمين مي‌مالد. در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم،‌ در ايران حتي به زبان‌هاي بالنده خلق‌هاي ما مثل خلق‌هاي بلوچ،‌ ترك و كرد اجازه انتشار به زبان اصل نمي‌دهند، چرا كه واضح است آن‌چه كه بايد به خلق‌هاي ايران تحميل گردد همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم ، آمريكا كه در دستگاه حاكمه ايران بسته‌بندي ميشود مي‌باشد.توطئه‌هاي امپرياليسم هر روز به گونه‌اي ظاهر مي‌شود اگر شما در زماني كه نيروهاي آزادي‌بخش الجزاير مبارزه مي‌كردند آن زمان را در نظر بگيريد،‌ خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود يعني سرباز،افسر و گشتي‌هاي فرانسوي را مي‌ديد و مي‌دانست دشمن اينست ولي در كشورهايي نظير ايران دشمن مرئي نيست. بل‌كه في‌المثل در لباس احمد آقاي آژدان دشمن را فرو مي‌كنند كه خلق نداند دشمنش كيست در اينجا آقاي دادستان اشاره‌اي به رفرم اصلاحات ارضي كردند و دهقان‌ها و خان‌ها كه ما مي‌خواهيم بياييم و بجاي دهقان‌ها بار ديگر خان‌ها را بگذاريم اين يك اصل بديهي و بسيار ساده تكامل اجتماعي است كه هيچ نظامي قابل برگشت نيست يعني هنگامي‌كه برده داري تمام مي‌شود ،‌ هنگامي‌كه فئوداليسم به سر مي‌رسد،نظام بورژوازي درمي‌رسد، اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راه‌گشايي براي مصرفي كردن جامعه و آب‌كردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شركت‌هاي زراعتي و شركت‌هاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران براي اين‌كه جلودار انقلابات توده‌اي بشود ناگزير است كه به رفرم‌هائي دست بزند.

آقاي رئيس دادگاه كدام شرافتمند است كه در گوشه و كنار تهران مثل نظام‌آباد،‌مثل پل امامزاده معصوم،مثل ميدان شوش،مثلدروازه‌غار برود و با كسانيكه زيرسر دارند،صحبت كند و بپرسد شما از كجا آمده‌ايد ؟ چه مي‌كنيد؟ مي‌گويند ما فرار كرده‌ايم. از چه؟ از قرضي كه داشته‌ايم. و نمي‌توانستيم بپردازيم.اصلاحات ارضي درست است كه قشر خرده‌مالك را بوجود آورد ولي در سير حركت طبقات اين ماندني نيست،خرده‌مالكي كه با ماموران دولتي مي‌سازد، نزديكتر است، ثروتمندتر است،آرام‌آرام مالك‌هاي ديگر را مي‌خورد،در نتيجه ما نمي‌توانيم بگوييم كه فئوداليسم در ايران از بين رفته‌. درست است شيوه توليدي دگرگون شده مقداري ولي از بين نرفته مگر همان فئودال‌ها نيستند كه الان دارند بر ما حكومت مي‌كنند همان فئودال‌هاي سابق هستند كه حالا براي امپرياليسم دلالي مي‌كنند ،بورژوا كمپرادور شركت‌هاي سهامي زراعي و شركت‌هاي تعاوني كه بيشتر بخاطر مكانيزهكرده ايران بكار گرفته شده تا كدخداها.
رئيس دادگاه: از شما خواهش مي‌كنم از خودتان دفاع كنيد
گلسرخي : من دارم از خلق‌ام دفاع مي‌كنم.
رئيس: شما بعنوان آخرين دفاع از خودتون دفاع بكنيد و چيزي هم از من نپرسيد بعنوان آخرين دفاع اخطار شد كه مطالبي آن‌چه كه به نفع خودتان مي‌دانيد در مورد اتهام بفرمائيد
گلسرخي: من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم،من فقط به نفع خلقم‌ حرف مي‌زنم. اگر اين آزادي وجود ندارد كه من حرف بزنم مي‌تونم بنشينم.
رئيس: همانقدر آزادي داريد كه از خودتان بعنوان آخرين دفاع،‌دفاع كنيد
خسرو گلسرخي: (با خشم و غرور) من مي‌نشينم، مي‌نشينم، من صحبت نمي‌كنم،….
رئيس: بفرمائيد

گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهره‌اش آشكار است مي‌رود و مي‌نشيند.

منبع:

http://mouhajer.wordpress.com

دانلود کتاب ها:

مردی که ایستاده مرد

نوازش نه حرکت

مجموعه ی اشعار

زندگی نامه و وصیتنامه ی خسرو گلسرخی

مجموعه شعر وبیوگرافی خسرو گل سرخی