به مناسبت 29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت

 
 
 
 
اینجا سازمان ملل است. پیرمردی خمیده ، به ظاهر خواب !

بر کرسی نما ینده ی بریتانیای کبیر تکیه زده

و هر چه اطرافیان وی را صدا میزنند که برخیز... او همچنان خواب است

در آخر با عصبانیت مرد انگلیسی ، چشم باز میکند و می گوید :

چقدر خشمگین میشوی وقتی یک بیگانه 5 دقیقه صندلی تو را بگیرد

در حالی که نفت کشور من را ، کشور تو 200 سال است که گرفته !!!

او محمد مصدق است

تا ابد در قلبهای بسیاری از ایرانیان
رهبر مردمی ما
دکتر محمد مصدق

ما به معصومه کمک خواهیم کرد

معصومه شهريورماه امسال به دليل اينكه از همسرش جدا شده بود مورد هجوم پدرشوهرش قرار گرفت و از ناحيه صورت و دو چشم با اسيد سوزانده شد. معصومه ی بیست و هشت ساله، پنجشنبه هفته گذشته بيمارستان به دليل نداشتن پول از بستري كردن معصومه خودداري كرده بود اما با كمك مردم و پرداخت هزينه اوليه، اين زن در بيمارستان بستري شد. معصومه بايد از ناحيه هر دو چشم مورد عمل جراحي قرار گيرد و اگر به موقع عمل شود احتمال بهبودي او زياد است اما قبل از عمل چشم او بايد پلكش را كه از بين رفته جراحي كند. كساني كه تمايل دارند به معصومه كمك كنند مي توانند كمك هاي مالي خود را به حساب ۳۳۳۲۵۷۵۲۹۰۰۲ بانك ملي به نام معصومه عطايي يا شماره حسابي كه پيش از اين براي معصومه و به نام وي اعلام شده بود، واريز كنند. این شماره حساب‌ها متعلق به شخص خود معصومه است.
*** تصاویر زیر از همین پیچ گرفته شده و بسیار دردناک است. اگر توانایی دیدنش را ندارید لطفن لطفن نگاه نکنید...
تصاویر در ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

به مناسبت 20 اسفند سالگرد قتل یک انسان به جرم اندیشیدن(این پست جنبه ی تاریخی دارد)

 ۶۲سال پیش در چنین روزی "احمد کسروی" وکیل دادگستری، نویسنده، مورّخ و متفکّر نامدار ایرانی را در کاخ دادگستری در برابر چشمان بازپرس، به همراه منشی اش "محمّد تقی حدّادپور" با شلیک گلوله و ضربات چاقو از پای درآوردند تا صفحاتِ تاریخ معاصر ایران را از ثبت چنین رویدادی، شرمگین کنند.

فدائیان اسلام، پس از ارتکابِ این کشتار "انقلابی"، با اطمینان خاطر و آسودگی و لااله الالله گویان، از "عدالتخانه" خارج شدند و سوار بر درشکه - و به دلیلِ پاره ای جراحاتِ سطحی- با پای خود به بیمارستان رجوع نمودند. بخشهایی از روایت حضور کُشندگان در بیمارستان را در اینجا مرور کنیم:

یکی از کارکنان بیمارستان سینا اطلاع می دهد: ساعت 5/11 صبح دوشنبه، 20 اسفند 24، دو نفر مجروح به اتفاق شخص ثالثی به درمانگاه جراحی بیمارستان سینا مراجعه نمودند، دو نفر مجروح با قیافه خشم آلود و بدون ترس و هراس و بسیار گستاخ، تقاضای پانسمان نمودند. این دو نفر بنا به اظهار یکی از آنها برادر بودند و خود را امامی معرفی می کردند. برادر کوچک، دستهای خون آلود خود را به دکتر و دانشجویانی که در اتاق عمل بودند نشان می داد و اظهار می کرد: این خون خونی است حلال و دشت کربلا چنین خونی را به خود ندیده است. و نیز می گفتند که "ما از عربستان آمده ایم و تمام فامیل ما قدّاره بند بوده اند." ...

بیمار بزرگتر تقاضا کرده بود که او را به مریضخانه نجمیه منتقل نمایند. با موافقت دکتر به بیمارستان نامبرده اعزام شدند و در حالیکه از درب اتاق با برانکارد خارجش می کردند اظهار داشت: "آقای دکتر به جدّم قسم دیشب حضرت عباس را به خواب دیدم و او اجازه داد که اقدام نمایم." هر دو برادر به اتفاق رفیقشان به بیمارستان نجمیه اعزام شدند. آنها آزادانه به بیمارستان مراجعه کرده بودند.

(قاتلین کسروی در بیمارستان سینا – روزنامه ایران ما – 21 اسفند 1324)

سرابِ آزادیِ پس از شهریور 1320، اینچنین، چشمه سارِ زُلالِ آزادگان را نوید می داد! قتل کسروی، به تعبیر گیرای دکتر ناصر پاکدامن – نگارنده کتاب قتل کسروی - بی شک، قتل فرهنگ بود. رونِ حضیضِ فرهنگ بود. سرنوشتِ "آزادی"، در غیابِ دریابندگان، نگاهبانان و مدافعان قاطعِ آزادی، در گورابِ پس از شهریور 1320، و در معیّتِ دریوزگانِ سیاست رُبا و خرافه پویانِ سکّان دار، چنین فرجام یافت که قلم شکستن، هُنر، حقیقت سرایی، جُرم، روشنگری، دُشنام و کُشتن، سزاوار و مکرّم گشت. بسیار بجاست نمونه ای از کوششهای صادقانه ی سیاستمداران آن عصرِ مملکت و رهایی یافتگان از عصر "قُلدری" رضاشاه را در مسیرِ تشعشعاتِ طنّازِ عقلی و طریقِ دلپذیرِ "آزادی" مشاهده کنیم:

برگرفته از تارنمای کسروی

سندره ی تلخ سرشتیِ ما، خیلی پیشتر از چند دهه بعد، برای جشن ترحیمِ جاودانیِ فضیلت، دسته های گلایل سیاه فرستاده بود. در کشوری که کُشندگانِ "قهرمان"اش از ژرفای عهدی هویّت می یابند که نفس بریدن را به جُرمِ "گفتن و نوشتن" روا و مقدّس می شمارند و ماشه را به جای قلم، حُرمت می نهند، چه نیک آرزویی ست، یافت و پاسداشتِ گوهرِ آزادی!

***

(2)

آثار کسروی – با تمام روشنگری ها، فرازها و فرودها، ارزندگی ها و کاستی ها، پایداری ها و لغزشها– طلایه دارِ شجاعت اند. طلایه دار "گفتن" و "گفتن" در سرزمین و عصری که جولانگهِ عقیقِ بدرنگِ کژباوریست و آرامگهِ عزیز نگینِ خِرَد! عصر و سرزمینی که هنوز تا پیوستن اش به ساعتِ نوزائی و تن شستنش در چشمه سارِ فروغ، سالها راه است. رامین پدرام می نویسد:

زمانى‌ که‌ کسروى‌ به‌ کوشش‌ برخاست‌ صدى‌ نود و نه‌ همين‌ آقايانى‌ که‌ امروزه‌ در خارج‌ از کشور سنگ‌ مبارزات‌ ... به سینه می زنند، آن هم با قرائت‌ ابياتى‌ - به قول خودشان از "خواجه‌"-، يا اصلاً به‌ دنيا نيامده‌ بودند و اگر هم آمده‌ بودند، در پناه‌ حمايت‌ سر دمداران‌ ... کارى‌ جز حفظ‌ پست‌‌هاى‌ ادارى‌ و پر کردن‌ جيب‌ خود نداشتند. چندى‌ پيش‌ در نشستى‌، يکى‌ از همين‌ حضرات‌ با لحنى‌ مسخره‌ و در حالى‌ که‌ گيلاسى‌ مشروب‌ در دست‌ و اين‌ بيت‌ حافظ‌ را بر لب‌ داشت‌ که‌ می‌گويد: "به‌ يکى‌ جرعه‌ که‌ آزار کسش‌ در پى‌ نيست‌..." از من‌ پرسيد که‌: "راستى‌ فلانى‌ منظور کسروى‌ از اين‌ آخشيج‌ پاخشيج‌ گوئى‌‌ها چيست‌؟" پاسخ‌ دادم‌ و گفتم که‌ کسروى‌ 70 سال‌ پيش‌، و با همين‌ به‌ قول‌ شما آخشيج‌ پاخشيج‌ گوئى‌‌ها مطالبى‌ را در داخل‌ ايران‌ و در سطح‌ جامعه‌ مطرح‌ ساخت‌ که‌ شما و امثال‌ شما هفتاد سال‌ بعد در خارج،‌ و آن هم دريک‌ محفل‌ خصوصى‌ جرات‌ و جسارت‌ بر زبان‌ آوردن‌ يکصدم‌ آن را هم‌ نداريد. خاموش‌ شد و ديگر چيزى‌ نگفت.

(گزیده از جستارِ شصتمین سالگرد کشته شدن کسروی – سایت ایران امروز)

***

بمناسبت بیستم اسفند، دو جستار تاریخی و شایسته ی ژرفنگری ها و پندگیریها از نظر خوانندگان روزنامک خواهد گذشت. نخست، نوشتاری ست که به تاریخ 10 اردیبهشت 1324، دو روز پس از نخستین سوء قصدِ نافرجامِ فدائیانِ اسلام به جان کسروی، در نشریه "رهبر" در تهران بچاپ رسیده است. بندبندِ این نوشتارِ 62 ساله و فریادهای تاریخیِ ناشنیده مانده اش، برای ژرفنگران، خصوصاً جوانان اندیشه وری که لمس کنندگان امروزند، بسیار جالب و تأمل برانگیز اند و تصویری منحصر از جوِّ حاکمِ آن روزهای ایران به دست می دهد.

جستار دوم، امّا، به 10 ماه پس از ترور نافرجام 8 اردیبهشت و پس از قتل فجیع کسروی در بیستم اسفند ماه بازمی گردد که از سوی "باهماد آزادگان" در تهران پراکنده شده است. این جُستار تاریخی نیز، با توجه به مضمونش، بی نیاز از هر توضیحی است. هر دو این نوشتارها از کتاب قتل کسروی، نوشته دکتر ناصر پاکدامن، چاپ دوم، انتشارات فروغ (آلمان)، صص 196-197 و 232-234 آورده شده اند.

محمّدمهدی مرادی

دهم اردیبهشت 1324:

"کسروی، مدیر پرچم را با تیر و چاقو و سنگ می زنند"

(نشریۀ رهبر)

پریروز ساعت نُه، هنگامی که آقای کسروی مدیر روزنامۀ پرچم از خانۀ خود به طرف ایستگاه اتوبوس، واقع در چهارراه حشمت الدوله می رفته اند، صد قدم به چهار راه مانده، از پشت سر دو گلوله به طرف ایشان شلیک می شود. یک نفر به نام نواب صفوی با طپانچه آقای کسروی را مورد حمله قرار می دهد؛ همراهان کسروی به طرف سیّد مزبور پریده، طپانچه را از دستش بیرون می آورند. ناگهان یک نفر دیگر از جلو، طپانچه به دست حمله می کند ولی خوشبختانه طپانچۀ او در نمی رود. در این میان اشرار دیگری هم که با ضاربین همراه بوده اند، دور آقای کسروی را گرفته، شروع به های و هوی و فریادهایی بر علیه ایشان می کنند.

آقای کسروی که سنگی هم به سرش خورده و خون از جای زخم روان بوده است، به پشت کوچه می پیچد که خود را به منزل برساند. اشرار ایشان را های و هوی کنان دنبال می نموده اند، ناگهان پاسبانی از پشت سر می رسد و بجای اینکه ضاربین را دستگیر نموده و جمعیّت اشرار را متفرق نماید، آقای کسروی را به عنوان اینکه باید به کلانتری برویم، با زور برمی گرداند. در این میان که دست او را گرفته بودند، ناگهان نواب صفوی رسیده و با چاقوی بلندی که در دست داشته است، ضربتهای متوالی به سر و صورت و دستهای کسروی وارد می آورد. در اینجا پاسبان نه تنها از عملیات چاقوکش مزبور جلوگیری و ممانعت نمی کند، بلکه جداً از او پشتیبانی می نماید. آقای کسروی با زحمت زیاد خود را به درشکه رسانده و با همراهان خود و دو نفر ضارب، سوار می شوند. مردم جمع شده، های و هوی می کنند. ضاربین در درشکه هم به کسروی اذیت می کنند. درشکه چی فرار می کند، یک نفر دیگر پشت درشکه می رود ولی اسب، درشکه را برمی دارد...

در این میان که غائله بزرگ شده است، ناگهان یک افسر شهربانی و یک افسر ژاندارمری رسیده، آقای کسروی و همراهانش را سوار اتومبیل می کنند و او را در حالیکه از جای گلوله در پشت سرش خون جریان داشته و سر و دستش نیز زخمی بوده است به کلانتری می آورند. در کلانتری در اثر گزارش خلاف پاسبان، قضیه را وارونه گرفته و می خواسته اند از آقای کسروی توضیحات بخواهند ولی چون جریان خون ادامه داشته، در اثر اصرارهایی که کرده اند، ایشان را به بهداری شهرداری رسانیده و در آنجا زخم را پانسمان نموده و بعداً به بیمارستان نجمیه آمده اند. دو نکتۀ مهم که در این قضیه جلب نظر می کند یکی بی پروایی و نترسی ضاربین و ماجراجویان همدست آنهاست که معلوم بوده است از مقاماتی پشتگرمی داشته اند. نکتۀ دیگر، کمکهای علنی مأمور شهربانی به اشرار و تشویق آنها به وارد آوردن ضربتهای بیشتر می باشد که می رساند وی هم در توطئه بی دخالت نبوده است. این نمونه ای است از درندگی و خونخواری ارتجاع در ایران! ما مدتی است اعلام داشته ایم که ارتجاع سیاه در این کشور که مظهر آن سیّدضیاء است، هر قدر دنیا به سوی آزادی پیش می رود و مرگ خود را نزدیکتر می بیند، هارتر می شود و از هیچ وحشیگری و درندگی، فروگذار نخواهد کرد.

ما مکرراً در صفحات این روزنامه، نمونه های بارزی از درنده خویی مرتجعین و قتل و غارت آنها را در در اصفهان و آذربایجان و مازندران و فارس نشان داده ایم و به آزادیخواهان اعلام خطر نموده ایم! اینک، ارتجاع که هاری او به درجۀ جنون رسیده، بی پروا شده و دامنۀ عملیات وحشیانه خود را به تهران، پایتخت کشور کشیده است. اینست معنی امنیت و آزادی در پایتخت کشور شاهنشاهی! ما به تمام آزادیخواهان با فریاد رسا اعلام می داریم که خطر ارتجاع از هر اندازه نزدیکتر شده. امروز نوبت کسروی است؛ فردا نوبت هر یک از ما خواهد بود. آزادیخواهان، جوانان روشنفکر، ترقیخواهان! برای حفظ آزادی، جان، مال و ناموس خود، برای خرد کردن ارتجاع و جلوگیری از درنده خویی او متحد شوید!

بیست و نهم اسفند 1324:

[بیانیه باهماد آزادگان] درباره قتل کسروی

(نشریۀ ایران ما)

این بیانیه پریروز از طرف جمعیت آزادگان منتشر شد:

هموطنان گول نخورید

ای تودۀ ایران، ای کارگران، ای کم سوادان، ای برزگران، ای دکانداران و ای همۀ مردم ایران، به همۀ شما خطاب می کنیم و از شما می خواهیم بی آنکه در تحت تأثیر هو و جنجال مزدوران ارتجاع و عمال خائنین به کشور یعنی جانیان و جنایتکاران قرار بگیرید، حرفهای ما را بشنوید و نوشته های ما را بخوانید. گفتۀ ما را با گفتۀ آنها مقایسه کنید و ببینید ما چه می گوییم و آنها چه می گویند. آیا بوی راستی از کدام حرف می شنوید؟ ما به خوبی اطلاع داریم که یک دسته معدودی که از منابع خاص و معینی کمک و پشتیبانی می شوند و پولهای گزافی می گیرند، دست به هم داده، نقشۀ جنایتکارانه خود را که یکبار دست زدند و موفق نشدند، دنبال کردند و در بار دوم، کاری را که می خواستند به زیان کشور انجام دهند، انجام دادند. کسروی را کشتند و هیاهو به راه انداختند که او قرآن سوزانیده، با اسلام دشمنی کرده و یا گفتند بهائی است.

با این هیاهو و جنجالها، بسیاری از مردم ناآگاه را به اشتباه انداختند و گمان کرده اند که راستی کسروی را برای مخالفت با اسلام کشته اند و یا اینان درد دین دارند. برای اینکه شما خوب و بیطرف قضاوت کنید، کمی حوصله کنید؛ به محض اینکه یک هوچی اگر هم با ریش و عمامه باشد، سخنانی گفت، نپذیرید، خودتان درصدد تحقیق برآیید، ببینید راستی اینها که به این گونه کارها دست زده اند، چگونه کسانیند؟

آیا دین را دکان خود نکرده اند؟ آیا اگر پولهای مفت در کار نباشد، حاضرند در راه دین قدمی بردارند؟ اگر یک عده مردم خوش باور فریبشان را نخورند، حاضرند خود را به خری بزنند و خرافات را به نام دین در مغز مردم جای دهند؟ خدا می داند و اگر شما هم اندکی دقت کنید و جرئت داشته باشید، می فهمید و می دانید که اینها جز عوام فریبی کاری ندارند. دین را بهانه کرده و به دلخواه مردم عامی، هرچه آنها بپسندند می گویند و آنها را وادار می کنند همینطور در نادانی و بیخبری و بیسوادی بمانند، تا هر دروغ و مهملی گفتند، مردم، نسنجیده قبول کنند و از دسترنج خود که باید خرج خانه و زندگی خود کنند گرفته به این مفتخوران بدهند. اینست علت طرفداری آنها از دین! اگر اینها با کسروی دشمنی کردند و بالاخره او را کشتند، این نیست که واقعا کسروی بی دین و اینها دیندار بوده اند. نه کسروی دشمن اسلام و نه اینها دلسوز به اسلامند. اگر راستش را بخواهید، کسروی می گفت اسلام حقیقی غیر از اینست که شما می گوئید! شما اسلام را از معنی اصلی خود بیرون برده اید. دین را باید به معنی حقیقی خودش گرفت و بکار برد. دین مال خداست نه سرمایه دکان آخوندها. آخوندها نباید سربار مردم باشند. آنها باید بروند کار کنند. مفتخواری به هر اسمی که باشد گناه است. این حرفها و مانند اینها آتش به دل آخوندها زد.

سیاست پلیدی نیز که کار اساسی کسروی را نجات دهندۀ ایران می دید، به اینها کمک کرد. بالاخره سود خود را در این دیدند که بکوشند و کسروی را در میان عوام به بیدینی و قرآن سوزانی بدنام و متهم کنند و یک مشت عامی و چاقوکش که از دین تنها صلوات بلند فرستادن و به حضرت عباس قسم خوردن را یاد گرفته اند و در تاریکی جهالت هستند بفریبند و آنان را به کشتن کسروی وادارند. اگر حقیقت واقع را بخواهید، خلاصه اش همین است که برای شما گفتیم.

خدا می داند و کتابهای او نیز حاضر است که او در همه جا به اسلام احترام گذاشته و نه تنها قرآن را نسوزانده، بلکه همه جا با احترام از آن نام برده. اینها همه دروغ است. او و همراهانش از همۀ این مدعیان مسلمانی، دیندارترند.

شما به زودی خواهید فهمید که همۀ این هیاهو برای کشتن کسروی و پامال کردن خون او، بالاخره برای رسانیدن ضرر بزرگی به این مملکت بوده است. اگر می خواهید بروید کتابهای کسروی را به دست آورید و بخوانید یا بروید از اشخاص بیغرض مطلع بپرسید تا به شما بفهمانند که این هیاهو و جنجال که به اسم اسلام، راه انداخته اند از کجا سرچشمه گرفته و برای چه مقاصد سوئی است! آنوقت در تحت تأثیر هوچیگریهای یک عده مزدور بیگانه پرست قرار نخواهید گرفت و به کسانی که بر ضرر مملکت کار می کنند، همراهی نخواهید نمود.

ای هم میهنان، همراهان کسروی برای سعادت و نجات این کشور، بهترین و عالیترین اندیشه و راه راستی را دنبال کرده و می کنند و از هیچگونه فداکاری باک ندارند و می توانند خود سزای دشمنان خود را بدهند. اما فرقی که ما با آخوندان و عامیان داریم این است که ما موقعیت باریک کشور و مصالح عالیه میهن خود را فراموش نمی کنیم و می دانیم دستهای پلید خواهان است که ما را آلت اجرای مقاصد شوم خود کند. از این جهت، متانت و بردباری را پیشه ساخته، از راه قانونی سعی می کنیم جنایتکاران به کیفر خود برسند.

شما ای هم میهنان بیغرض، ای کارگران و زحمت کشان، ای کاسبها، ای زارعها، گول نخورید، غافل نشوید، بترسید و بپرهیزید از اینکه آلت دست یک مشت مفتخواران شکم پرست شده، بر ضرر برادران و هم میهنان آزادیخواه و روشنفکران خودتان که به صلاح و سعادت شما می کوشند، کاری انجام دهید و بعد پشیمان شوید. دو روز پیش، ورقۀ بلندبالایی به امضاهای جعلی که هر آدم کم اطلاعی می توانست جعلی بودن امضاهایش را بفهمد، از طرف همین هوچیان در شهر پراکنده شده بود. تقاضا کرده بودند کتابهای کسروی جمع آوری شود و چاپخانۀ آزادگان را توقیف کنند. آخر شما کلاه خود را قاضی کنید ببینید معنی این حرف چه می شود؟ غیر از اینست که صاف و ساده با پررویی می گویند نگذارید حرفهای حساب کسروی و همراهانش به گوش مردم برسد. اینها می خواهند همه مثل مردمان عامی و بیسواد، چشم و گوش و زبان بسته باشند و در برابر مزخرفات آنها یک کلمه گفته نشود، زیرا می دانند رسوا خواهند شد.

کسروی را هم که کشتند برای همین بود که نتوانستند جواب حرفهای حساب او را بدهند. این بهترین دلیل عجز و بیچارگی آنهاست.

پس از کشته شدن او گمان می کردند دیگر از کسی آواز بیرون نخواهد آمد ولی چون دیدند از سوی همراهان کسروی بیانیه هایی منتشر شده، به این هوچیگری دست زده اند. از آقای قوام نخست وزیر درخواست کرده اند کتابها را جمع کند، چاپخانۀ ما را ببندد، راستی خجالت نمی کشند؟ چه تقاضای بیجایی، چه توقع بی معنی! اینها نتیجۀ پررویی و بی اطلاعیست. آنها گمان کرده اند قتل کسروی با همین هیاهو از میان می رود. آواز کسروی که به دانشمندی در جهان شناخته شده بود، به همه جای جهان خواهد رسید و آزادگان که نه تنها در ایران بلکه بیرون از ایران هم هستند، خاموش نخواهند نشست و اگر دولت بخواهد از اجرای قانون و کیفر جنایتکاران کوتاهی کند، نخواهند گذاشت و یا راهی دیگر در پیش خواهند گرفت.

تاریخ مشروطه ی ایران

ده سال در عدلیه

امور چاره چیست؟

فرهنگ چیست

تاریخ پرچم شیر و خورشید

در پیرامون روان

زبان پاک

چرا از عدلیه بیرون آمدم

در پبرامون خرد

فرهنگ است یا نیرنگ

دولت به ما پاسخ دهد

گفت و شنود

حاجی انباردارها چی می خواهند؟

کار پیشه پول

عطسه به صبر چه ربطی دارد؟

خواهران و دختران ما

بخوانید و داوری کنید.

پاکخویی

پیام به دانشمندان آمریکا و اروپا

پندارها

سرنوشت ایران چه خواهد شد؟

 ورجاوند بنیاد

زندگانی من

آذری یا زبان باستان

امروز چاره چیست؟

خدا باماست

در پاسخ بد خواهان

یکی دیگر از دوستداران مصدق هم رفت

 

ايرج افشار، تاريخ‌پژوه، نسخه‌شناس، ايران‌شناس و جهانگرد برجسته‌ي قرن معاصر دقايقي پيش در سن 85سالگي در بيمارستان درگذشت. افشار كه مدتي بود از بيماري رنج مي‌برد، از شامگاه 12 اسفندماه در بخش مراقبت‌هاي ويژه‌ي بيمارستان جم بستري بود. ایرج افشار محقق، ایران‌شناس و کتاب‌شناس است که در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۰۴ در تهران متولد شد. او فرزند دکتر محمود افشار بنیادگذار موقوفات دکتر محمود افشار یزدی و یکی از استادان مدرسهٔ دارالفنون است و «اسكندرنامه»، «انجونامه»، «پرونده‌ي صالح»، «گاه‌شماري در ايران قديم»، «رياض‌الفردوس» و «جستارها درباره‌ي نسخه‌ي خطي» از جمله نزديك به 300 عنوان كتاب منتشرشده‌ي او در زمينه‌هاي تصحيح، تأليف و ترجمه هستند. ایرج افشار تحصیلات ابتدایی را در دبستان «زرتشتیان» و «شاپور تجریش» به انجام رساند. سپس وارد دبیرستان فیروز بهرام شد و در سال ۱۳۲۴ گواهینامهٔ دبیرستانی را در رشتهٔ ادبی اخذ نمود. در سال ۱۳۴۱ به ریاست کتابخانه ملی ایران رسید. در سال ۱۳۴۲ به ریاست مرکز تحقیقات ایران‌شناسی دانشگاه تهران رسید.در سال ۱۳۴۲ فهرست نگاری مجموعه کتاب‌های چاپی فارسی دانشگاه هاروارد آمریکا را به انجام رساند. از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۸ رئیس کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران بود.از سال ۱۳۴۸ تا سال ۱۳۵۷ دانشیار و سپس استاد رشته تاریخ در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران بود. در سال ۱۳۷۴ فهرست‌نگاری نسخه‌های خطی فارسی در «کتابخانه ملی اتریش» در وین را بعهده گرفت و انجام داد. افشار قرار بود در ماه سپتامبر در رشته‌ي تاريخ از دانشگاه اسكاتلند دكتراي افتخاري بگيرد.

نخستین عشق

ایوان سرگئی‌یویچ تورگنیف (به روسی: Ива́н Серге́евич Турге́нев) (زاده (۹ نوامبر ۱۸۱۸ در استان اریول، روسیه - درگذشته ۳ سپتامبر ۱۸۸۳ در بوگیوال؛ حوالی پاریس) رمان‌نویس، شاعر و نمایش‌نامه‌نویس روس بود که نخستین بار توسط او کشورهای غربی با ادبیات روسی، آشنا شدند. آثار او تصویری واقع‌گرایانه و پرعطوفت از دهقانان روس و بررسی تیزبینانه‌ای از طبقه روشنفکر جامعه روسیه که در تقلای سوق دادن کشور به عصری نوین بودند، ارائه می‌دهد.

تورگنیف سال‌های زیادی را در اروپای غربی گذراند چرا که او به عنوان یک لیبرال از یکسو شاهد حکومت تزاری ارتجاعی رومانف‌ها در وطنش بود و از سوی دیگر در محافل هنری و علمی روسیه نیز روح انقلابی‌گری رادیکال را در جریان می‌دید.

پدرش سرهنگ ارتش تزاری بود و وقتی او شانزده ساله بود درگذشت. او در دانشگاه‌های مسکو، سن پترزبورگ و برلین در رشته‌های ادبیات کلاسیک، ادبیات روس، زبان شناسی و فلسفه تحصیل کرد

او در ابتدا با لئو تولستوی و فئودور داستایوسکی رابطه دوستانه‌ای داشت، اما بعدها این رابطه به کدورت انجامید، در حدی که در سال ۱۹۷۳ تولستوی به او پیشنهاد دوئل داد.

ديدي دلا كه يار نيامد

ديدي دلا كه يار نيامد
گرد آمد و سوار نيامد
بگداخت شمع و سوخت سراپاي
وآن صبح زرنگار نيامد
آراستيم خانه و خوان را
وآن ضيف نامدار نيامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نيامد
آن كاخ ها ز پايه فرو ريخت
وآن كرده ها به كار نيامد
سوزد دلم به رنج و شكيبت
اي باغبان! بهار نيامد
بشكفت بس شكوفه و پژمرد
اما گلي به بار نيامد
خشكيد چشم چشمه و ديگر
آبي به جويبار نيامد
اي شير پير بسته به زنجير
كز بندت ايچ عار نيامد
سودت حصار ، و پيك نجاتي
سوي تو و آن حصار نيامد
زي تشنه كشتگاه نجيبت
جز ابر زهربار نيامد
يكي از آن قوافل پربا ـ
ـ ران گهر نثار نيامد
اي نادر نوادر ايام
كه ت فر و بخت ، يار نيامد
ديري گذشت و چون تو دليري
در صف كارزار نيامد
افسوس كان سفاين حري
زي ساحل قرار نيامد
و آن رنج بي حساب تو ، درداك
چون هيچ در شمار نيامد
وز سفله ياوران تو در جنگ
كاري بجز فرار نيامد
من دانم و دلت ، كه غمان چند
آمد ، ور آشكار نيامد
چندان كه غم به جان تو باريد
باران به كوهسار نيامد

ای آزادی

تو را کشتند
تو را با خنجری زنگار بسته از قفا کشتند
تو را در گرگ و ميش صبحگاهان ، کاذب و صادق
تو را در تنبل متروک بعد از ظهر
تو را در لحظه ی تکبير حزن آلوده ی مغرب
تو را در داغ داغ انفجار ظهر تابستان
تو را در صبحگاه ناشتا کشتند.
تو را هر روز و هر شب
در تمام لحظه ها کشتند.
تو را در غرب
تو را در شرق
تو را در سن
ارس
ولگا
درینا
نیل
تو را در نيشکر زاران خون آلوده ی کوبا
تو را در قعر جنگل زارهای قهوه برزيل
تو را در سبز و سرخ جنگل گيلان
تو را اينجا و آنجا
هر زمان و هر کجا کشتند.
تو را با دشنه ای در پشت
تو را در روبروی جوخه ی آتش
تو را با ضامن نارنجکی در مشت
تو را با تکه های سرب در سینه
تو را در زیر شلاقی گزنده
بافته از سیم یا از خار
تو را در سینه ی دیوار
یا بر دار
تو را در دشت های باز
تو را در دره های تنگ
تو را در صلح
تو را در جنگ
تو را با کینه
وحشت
خستگی
آزار
تزویر و ریا کشتند.
تو را در پادگان ها
شهرها
سلول ها
ویرانه ها کشتند.
تو را هر جا که دیدندت
همان دم جابجا کشتند.
تو را در ظلمت آیینه ها کشتند
ولی در سینه ها
هرگز.

شاهکار شاهزاده و گدا

کتاب شاهزاده وگدا اثر مارک تواین کتابی است بسیار جذاب و پر ارج که در خلال سطور آن نویسنده شوخ و بذله گوی امریکایی هزاران کنایات و استعارات پر مغز و پر معنی به کار برده و نه تنها صحنه های تاریکی از تاریخ پنج قرن گذشته ملت انگلیس را روشن ساخته بلکه زشتیها و پلیدی های اجتماع خود را نیز در آیینه صاف و روشن به خوانندگان عزیز نشان داده است.

ساموئل  لانگهورن کلمنس که بعدها اسم مستعار مارک تواین برخود نهاد در ۳۰نوامبر ۱۸۳۵در قصبه فلورید از توابع میسوری در خانواده تهیدستی زاده شد...نام مستعار مارک تواین یادگار خدمت کشتیرانی او بر رودخانه می سی سی پی است.توضیح آنکه ملاحان اغلب برای اینکه عمق آب رودخانه را به کشتیها اطلاع بدهند علائمی با شماره در ساحل نصب می کردند و مثلا به کشتیها خبر می دادند که از طرف مارک تری یعنی علامت سوم و یا مارک تواین یعنی علامت دوم حرکت کنند.

جنگ و صلح

جنگ و صلح، شاهکار نویسنده روسی، لئو تولستوی، بین سال‌های ( 1865 - 1869 ) به رشته تحریر درآمده است. موضوع این کتاب، پیرامون اوضاع اجتماعی روسیه در زمان ناپلئون بناپارت می باشد

رمان «جنگ و صلح» اثر «لئون تولستوى» اوضاع تاریخی واجتماعی روسیه را در سالهای 1805 تا 1820 به تصویر میکشد. یعنی یک فاصله زمانی پانزده ساله از زندگی قهرمانان خود را دربر میگیرد. وقایع این رمان، بر بستر دو جنگ بزرگ بین روسیه‏تزاری به سرکردگی «تزار الکساندر» و دولت فرانسه به رهبری «ناپلئون بناپارت»، و یک دوره فترت کوتاه بین این دو جنگ، جریان ‏دارد. کتاب حاضر به نقد و بررسی این رمان که به عنوان ابر اثر «تولستوى» شناخته شده است، میپردازد. در ابتدای کتاب‏ خلاصه ‏ای از قصه ارائه شده و در پی آن نویسنده تمام اجزاء داستان: شخصیتها، ساختار، نثر و پرداخت، درونمایه، را مورد بررسی و نقد قرار میدهد.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/b/bb/Ilya_Efimovich_Repin_(1844-1930)_-_Portrait_of_Leo_Tolstoy_(1887).jpg



  • «به‌تصور او، مردم جاهل و توده‌های ناآگاه، مشمئزکننده و منفورند، آنها به‌سان گرگ هایی هستند که فقط با گوشت می‌توان آن‌ها را ساکت کرد.»
  • «به ‌هنگام عزیمت و در دقایق حساس زندگی، انسان‌هایی که توانایی بررسی ِ اعمال ِ خویش را دارند به اراده‌ای قوی دست می‌یابند.»
  • «تصور این موضوع که سرنوشت بشر می‌تواند با تدابیر عقلانی، تغییر مسیر یابد و راه صواب را در پیش گیرد، زندگی را به‌معنی واقعی ناممکن می‌سازد.»
    • جنگ و صلح، مؤخره، ۱
  • «تو می گوئی که من آزاد نیستم، اما من دستم را بلند کردم و پائین آوردم. هرکسی می فهمد که این پاسخ بی‌منطق، نمودی منطقی از آزادی است.»
  • «موضوع تاریخ، زندگی مردمان و بشریت است.»

«یک گلوله‌ی برف را نمی‌توان به یک لحظه آب کرد. حدّ زمانی ِ معینی هست که هرقدر هم که بر مقدار حرارت بیفزاییم برف تندتر از آن آب نمی‌شود. به عکس، هر قدر بر مقدار حرارت افزوده شود برف باقی‌مانده سخت‌تر می‌شود.»

جلد ۱                              جلد ۲                             جلد۳

جلد ۴

سوم اسفند به یاد مردی که همه چیزش ایران بود.

توضیح این پست صرفا جنبه ی تاریخی دارد.

ویدئو ها از سایت youtube می باشند.

سخنان دکتر صادق زیبا کلام در مورد خدمات رضا شاه 

سخنان دکتر صادق زیبا کلام در مورد خدمات رضا شاه 2

سخنان دکتر صادق زیبا کلام در مرود خدمات رضا شاه 3

سخنان دکتر صادق زیبا کلام در مورد خدمات رضا شاه 4

سخنان دکتر صادق زیبا کلام در مورد خدمات رضا شاه 5

 

مناظره ی جنجالی زیبا کلام و رسایی در مورد رضا شاه 1

مناظره ی جنجالی زیبا کلام و رسایی در مورد رضا شاه ۲